خرید بک لینک
جمعه 27 تیر 96 از صبح گرفتهام. هوا خیلی گرم و خیلی خیلی شرجیه. مجموعهی سان وی لاگون، متشکل از چندین شهربازی برنامهی امروزه. که برای پارک آبی و سرسرهها و جاذبههای آبیش شهرت داره. کلمات قلقلک دهندهاند. هر جور حساب کتاب میکنیم با حجاب ممکن نیست. آپشنهای مختلفی اونجا هست. میشه با لباس رفت. یا با مایوی اسلامی! اما در نهایت همه یک جورند و ما چندان راحت نیستیم. هی میگیم بیخیال این برنامه بشیم اما برای اصرار مهدی برنامه کلید میخوره. + توی اون گرما و هوای فوق العاده شرجی و سر درد علیحدهی من هی فکر میکنم خدایا چی میشد مثلا من هم مرد بودم؟؟ راحتی بیش از انداهی آقایون اعصابم رو میریزه به هم

برچسب: نثر,آبی,خاکستری,سیاه, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:44

شنبه ۲۷ مرداد ۹۶ + تجربهها متفاوت و بعضاً جالبند. یک چیز امروز خیلی اعصابم رو خورد میکنه. و برام سوال میشه که چرا؟ + ماجرا ازین قراره که بعد از آخرین برنامه، آقای م خیابونی رو نشون میده و میگه این خیابون کلابهاست. از اول تا آخرش کلاب هست و میتونید برید و استفاده کنید. به دیدنش می ارزه و جالبه. بعد هم میگه برای خانمها ورودش کاملاً رایگانه، به علاوهی اینکه شات اول رو مجانی بهشون میدن. آقایون اما ۵۰ رینگت باید پرداخت کنن. + ملت کلی خوشحال میشن و ذوق میکنن. + من بهم برمیخوره. به نظرم همهی زنهایی که کلاب میرن هم باید ازین تمایز بهشون برخوره!! تفکر ظریف پشت این قضیه خیلی به نظرم توهینآم

برچسب: عجایب, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:44

اگر میخواستم به راحتی فضای رئالیستی اوضاع الآنم رو میکشوندم به یک فضای سانتی مانتال غیررئال. درست مثل اینکه زندگی هیچ چیز جز یک بریده از خواب نیمه شب تابستان نباشه. نخواستم که نکردم. صدای پنکه، صدای خروس همسایه، صدای نفسهای غزاله اینها چیزهاییه که میشنوم، طلوع میشه. صدای طلوع رو هم میشنوم. برای طلوع یک صبح بیش از حد هوشیارم. + مینو، باید با تو صحبت کنم. فکرم از فکری که شبیه هیچ فکری تا الآن نیست، سرریز شده. مرض کم حرفی گرفتم؟ چرا حتی به بچه ها هیچی نگفتم؟ شبیه خودم نیستم. + مدرسه که میرفتم همیشه روز تولد حضرت معصومه(س) هدیه میگرفتم. بچه ها میگفتن انصاف نیست تو هر وقت که پای هدیه میرسه از اس

برچسب: طلوع, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

.رو از دیشب صد بار شنیدم Kokia این آهنگ برای من شنیدنش چیزی شبیه به خارش تن بود تا تسلی خاطر Is there anyone alive without secret? Everyone has them, I'm sure, softly sealed in their heart. Is that what they call emotional trauma? It's something strangers don't conce themselves with The words I couldn't say then echo in my heart. I'm sorry, I'm sorry the words I've said countless times in my heart I'm sorry, I'm sorry but if I don't put it in words, you'll never hear it Ano hi ano toki ienakatta tatta hitokoto no yuuki de Moshikashitara nanika kawatteita? Nante omotte shimau toki ga a

برچسب: چیزی,شبیه,خارش,تسلی,خاطر, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

وقت کوالالامپور سه ساعت و نیمی جلوتر ار اینجاست. من فقط بارش بارانش را چک کردهام. نه حتی دسترسی به اینترنتش را برای ارسال گزارش!! کار به دکتر.

یک حالت خاصی از غم حسیه که الان دارم.

بعدنوشت: خواب دیدم که مرده بودم و خیلی جای خوبی بودم.خیلی! خیلی خوشحال بودم. خیلی.

بعدنوشت : بارون میباره. اینترنت داره و من، خودم نیستم.

برچسب: صفرم, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمیکرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد، دو مرتبه انداختم، گیر نکرد، سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف می

برچسب: چرا,«ساکورا»؟,برای,طعم,گیلاس, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

+ چه قدر دلگیره نشستن توی فرودگاه و دیدن هی خداحافظی و رفتن! آدمایی که کسی رو ندارن، آدمایی که از الان کسایی هستن که دلتنگشونن. فکر میکنم این گروه حتما خوشبخت ترن و خوشحالن که کسی رو دارن، هرچند از گروه اول الان ناراحت ترن. تناقض جالبیه. ناراحت باشی و خوشحال! + زیادی در مورد آدمایی که نمیشناسم خوشبینم؟ متصدی بانک اشاره کرد که برم جلو کارم راه بندازه. کلی خوشحال شدم و تشکر کردم. دو دقیقه بعد حرکتی کرد که، باعث شد حالم از خودم که اینقدر ساده ام و همه ی آدمهاکه اینقدر میتونن گرگ باشن، به هم بخوره. تفکر جنسیتی مسموم که آدم رو به غم میکشونه! + دنیا اونقدر کوچیکه که هم سفرمون دوست دوران دبیرستان

برچسب: بیکاری, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

+ وقتی که بالاخره مستقر میشیم ظهر شده به وقت اینجا. هوا خیلی گرفته است و مدام بارون میباره. دلم خوشه به این بارون. همه خوابیدن. من مثل دیشب بیدارم. کم خوابیدم. یا دعاهام رو میخوندم یا کتاب اون هم با نور کم سوی گوشی. وقتی بالاخره تمام شد تصرف عدوانی. هر چه قدر خوابیدم، خواب میدم «استر»م* و از اینکه رنج میکشم ناراحت بودم/ رنجشم برای استر به حدی بود که حس خفگی میکردم بعد از اتمام کتاب. (استر شبیه هیچکس نبود هرچند.) اما فکر میکردم باید تحمل کنم. یک ساعتی خوابیده بودم شاید که بیدارشدم. تشنهام بود و ساعت سه و نیم شب. هوا تاریک و همه ساکت. کورمال کورمال با چشمهای نیمه باز خودم رو رسوندم و از مهمان

برچسب: یکم,سفر,همیشه,رسیدن,است,انتظار, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

موسیقی زنده است و ایرانی. هنوز داشت از ذهنم میگذشت که خدا کنه با بازخوانی این پاپهای چیپ حال بارون رو خراب نکنن، که شروع شد! یک سری آهنگهاب هشل هفت بود و بعد هم پرسونپرسون تنها چیزی بود که میشناختم(با ورژن خوبی که من شنیده بودم فاصلههااا داشت) اما هوا اینقدر خوب بود که برام هیچی مهم نبود. درگیر خودم بودم. اصلا حواسم هم نبود. گوشی به دست راه میرفتم و عکس مینداختم. مهم نبود و حواسم نبود تا ... وقتی که شروع کرد به خوندن: (من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا /تو نشنیده گرفتی هر چی شنیدی از من/ .../ آخه دوووو ست دااارم) و من؟! آخ که دلم تنگ شد، چشمم پر اشک شد و خندیدم. به غزاله نگاه کردم و

برچسب: قراری,وقت,گذشته,قانون,جذب, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

تو سفر سه تا چیز رو باید دید/تجربه کرد :زندگیعادی و موسیقی مردم / غذاهاشون / اماکن دیدنیشون. بقیه هر چی هست (اگر چیزی هست البته)مزخرفه. این شعار اصلی هر سفری باید باشه و من خیلی باهوشی چیزی هستم که این شعار رو ساختم. بخشهایی از ۲۴ - ۲۵ مرداد + مالزی پره از آدمهای چینی. محلهی چینیها اولین جاییه که میریم. یه بازاری شبیه مثلا بازار شاهعبدالعظیم. بنداز بنداز عجیبیه. جنسی که ۱۰۰ رینگت میدن رو میتونی با چهل رینگت بگیری بیای بیرون. بعضیها اینقدر ایرانی دیدن دیگه فارسی بلدن با لههی چینی بامزهای سلام میکنن و هی میگن بسیار ارزون بسیار ارزون. راه میرم از همهشون عکس میندازم. حاشیهی محله ماش

برچسب: نام,زندگی,هرگز,مگو,هرگز, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

نمیدونم.

نمیدونی؟

آره نمیدونم.

کتاب را میبندد و با شست پا! کورسوی تنها چراغ را میکشد.

پ.ن : گزارش دکترچی شد؟ فردا شب تمامش میکنم. فردا شب. چشمها را میبندد.

برچسب: دوارترین,دایره,زمان, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

شعار امروز اینه: «اصالت زیبایی میاره» و از جایی که من عاشق سنتم؛ از هر فرهنگی، سنتیترینها، اضیلترینها و ریشهدارترینها رو یسیار میپسندم. اصالتی که در هنر، فرهنگ و آیین آسیای شرق نمای ویژهای داره. طوری که امروز چند بار به خودم گفتم آخ ای خدای خالق زیبایی من میتونم بمیرم بین این همه زیبایی اصیل و ناب طوری که انگار هیچوقت متولد نشدهام. برای همینه که رفتارهای اصیل باشکوهترن و آدمهای اصیل، جذابتر (اصالت در مورد آدمها به ریشه و نسب خانوادگی بر نمیگرده البته. اگر بدونین من چی میم حتما تا الان چند نفر از اصیلترین آدمها توی ذهنتون ردیف شدن. آدمهایی که کیف میکنی از وقار و منششون. اونطور

برچسب: باب,اصالت, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

+ بیکاری آدم رو فرسوده میکنه. همه اش آهنگ گوش بدی، کتاب بخونی، فیلم ببینی تا دو روز خوبه بعدش حوصله ی هیچکدومش رو نداری، دلت میخواد بری بیرون با آدما حرف بزنی، حس کنی زنده ای، وجود داری، نقش داری! میس دانشگاه؟ یپ متاسفانه میس دانشگاه :| کولی بازی ای چیزی در میارم؟ هوم، در میارم. چون حوصله ام سر رفت

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

ژاپنی کرهایها یه تفریحی دارن بهش میگن کارائوکه.میرن هر چی دلشون میخواد رو انتخاب میکنن، میخونن و یه امتیازی میگیرن. سنس میگفت بعضی وقتها این تفریحه و از خوشحالی میرن میخونن مثلاً یه عده که دوستن با هم میرن، یا بعد از کار همکارها با هم میرن، بعضی وقتا هم از ش

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

+ از وقتی فاطمه رفته ما هم دیگه رو ندیدم. هر روز قرار گذاشتیم، کنسل شد. قرار مهمون داشتنم که کنسل شد، تصمیم گرفتم کاری بکنم که به درد بخوره اقلاً. این بود که خیلی دستتقدیر-طوری بالاخره همدیگه رو دیدیم، کوتاه بود اما عمیق. یه جمله هست میگه بهترین دوستت کسیه که ک

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

همینجوری اتفاقی پرسید امروز عصر بیکاری؟ گفتم هوم. گفت بریم بیرون؟ گفتم هوم! همین واقعاً. این کل تصمیم گرفتنمون بود برای اینکه ببینیم همدیگه رو. من واقعاً مدتهاست خیلی ازین دوستهام رو ندیدم. دلم خوب طبعاً تنگ شده برای بعضیها بیشتر، یعضی ها هم کمتر. طبیعیه که برم ببینمشون وقتی کار خاصی ندارم. نیس

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

+ زبان آموزهای زبان های جز انگلیسی، به نظرم خیلی کیسهای جالب و متفاوتی هستند برای دوستی (منهای خودم که خیلی معمولیم متاسفانه:)، دیروز اتفاقی رفتم آموزشگاه،بیرون کلاس نشسته بودم چند نفر اومدن بیرون از ذهنم گذشت که تیپ این بچه ها میخوره، ژاپنی باشن، سی ثانیه بعد دیدم کوبایاشی سان اومد بیرون ازون کلا

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

+ «خانهی خودمان» رمان نوجوانان بود. من نوجوان نیستم اما به نظرم یکی از بهترین آثاری هست که به درد ما به اصطلاح بزرگسالها هم میخوره. دیروز تو راه تمومش کردم و درست اوج داستان لحظهای بود که داشتم از تهران کنده میشدم و اشکهام بیصدا و پر شتاب برای مرگ لین میری

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

+ گناه دارم؟

وقتی به جوابش فکر میکنم بیشتر از قبل دلم میخواد که قوی و شجاع باشم. چرا بیشتر از همه وقتمها فکر میکنم تنهام؟ باید اینجوری باشه؟ حتی نمیدونم باید چجوری باشه.

+ نگاهم همیشه یه زندگی ساده ی ساده اما صمیمی بوده، هی به مامان میگم جوری که نمیخوام باشم، نباشین.

قبول کردنشون جای خوشبختیه.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

صفحه بندی